تبليغاتX
من و یک عالمه رویای تو
من و یک عالمه رویای تو

تو؛

مولود بهاری،

همان دلنوازترین ترانه ی طبیعت،

همان مهربان ترین قطره برای شکوفه ها،

همان لطیف ترین احساس در دل عاشقانه ها،

همان ماندگارترین عطر در تمام خاطره ها،

همان زیباترین رویای شب های مهتاب،

همان بهاری ترین بانوی زمین!

همان ساراترین باران خدا!


تو؛

هدیه ی بهاری برای من!

میلادت، بوسه باران!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 15:59 توسط سارا|

لبریزم.

فقط یک نشانه میخواهم ...

اجابتم می کنی؟

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 20:26 توسط سارا

با آخرین باران زمستان، جوانه می زنم

سبز می شوم، وسعتی می گیرم به اندازه ی تمام شکوفه های بهار

گم می شوم در ظرافت ساقه ی گل سرخ

می پیچم در عطر سیب و یاس و شبنم

می رقصم تا خورشید ...  بعد ... هبوط می کنم در دل تمام آینه ها...!    و

می شوم بزرگترین خاطره ی ماهی کوچک سفره مان!

سال نو مبارک


پ.ن: بگذار این لغات به همین ترتیب کنار هم دنیا را تجربه کنند!

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 23:54 توسط سارا|

  هوسدانه ی زمستانی ات می شوند ، گونه هایم ، وقتی نگاهم می کنی.

سرخ تر و خواستنی تر از دانه های انار ...!




یلدا مبارک!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 21:52 توسط سارا|

تمام لحظه های نبودنت ، یک غزل می شود برایم !

او متولد می شود ، من عشق می کنم ،

عاشقش که می شوم ، دستم را می خواند !


رو به رویش می نشینم ، محو ِ هم می شویم ،

من ناز می کنم ، او می خرد !

به آغوشش می روم ، بوسه بارانم می کند !


قدم می زنم ، زمزمه ام می کند ،

باران می خواهم ، بر من می بارد !

برف که میاید ، دستی می شود در دستم ، گرمم می کند !


می خندم ، برایم قهقهه ای می شود از ته دل !

دلم که می گیرد ، دلش تنگ می شود ، نوازشی می شود روی گونه هایم !


تمام لحظه های نبودنت ، یک غزل می شود برایم !

همین یک غزل مرا بس

                                              جای خالیت را پر می کند ... .

                                    

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 23:9 توسط سارا|

من دلم آب طلب می کرد و
تو چه ساده فقط تشنگی ام را دیدی
و نفهمیدی من از ته دل
نقش دستان تو را بر لب جام می بوسم

من دلم شعر تمنا کرد و

تو چه آسان به دلم خندیدی
ونفهمیدی من از سر شوق
لحن آواز تو را در دل شعر می جویم

من دلم از تو نگاهی می خواست

تو چه با ناز دریغش کردی
و نفهمیدی من از سر عشق
قدح سرخ نگاه های تو را می نوشم

من
دلم سجده ی آغوش تو را می طلبید
تو چه آرام به قنوت ایستادی
و نفهمیدی من از ته قلب
عطر دستان تو را بر سر سجاده ی عشق می بویم!

...


نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 20:1 توسط سارا|

این هوا را از من بگیرید :

گاهی اوقات چشم هایم را می بندم ،

دستانم را دور خودم حلقه می کنم

                                               به هوای آغوش تو !


گاهی اوقات قدم زنان در خلوت نم زده ی خیابان

با تو حرف می زنم

                                       به هوای شنیدن صدای تو !


گاهی اوقات موهایم را در باد پَر می دهم

تا با آن بازی کند

                                      به هوای کنجکاوی دستان تو !


گاهی اوقات در شادی هایم

به سادگی یک لبخند یادت می کنم

                                  به هوای لحظه های بودن تو !


گاهی اوقات در قنوت هایم

دعایت می کنم

                                                        به هوای   ....


...

وقت هایی هم هست که بدون هوا ، بهتر می شود زندگی کرد !

پس ...

              این هوا را از من بگیرید ... .


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 0:9 توسط سارا|

حتی آب هم پشت سرش نریختم !

بی اجازه ، با تو سفر کند ، همین است دیگر!!!

.

.

.

.

دلم را می گویم ... .

-----------------------------------------------------------------



پ.ن: نمی گویم خداحافظ !

قرارمان یادت نرود ، هر شب ، زیر نقره بارون ماه ، یک لبخند کوچک ، برای آسمان .

خدا حواسش به دل تنگی ما هست ...

حافظت خواهد بود  ...       .



پ.ن: این پست تقدیم به همه آنهایی که مسافر دارند ... !

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 21:14 توسط سارا|

بیچاره آفتابگردان !

بی خبر است

خورشید

شبها با  ماه  عشقبازی می کند ...


نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 12:28 توسط سارا|

دلم با چشمان تو شروع شد.

وسعتی گرفت به اندازه ی آسمان .

ابر شد .

نرم شد .

آب شد .

اشک شد .

آه شد .

تنگ شد .

خون شد .

سنگ شد .

سنگ ماند .

افتاد .

از چشمت .

تکه شد .

خوورد شد .

نرم شد .

آب شد .

اشک شد .

آه شد .

.....

....

...

دلم با چشم تو

تمام شد ...



پ.ن : نوشته ی ساعت سه نصفه شب ، بهتر از این نمیشه . گفتم یه چیزی نوشته باشم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 16:27 توسط سارا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت